قالب بلاگdownload قالب وبلاگقالب وبلاگGames

غیر قابل انتشار ...
دلم می خواد یه چیزایی بگم : اجازه هست ؟!
نويسندگان
لینک دوستان

 صبح به زور صدای زنگ ساعت بلند شد .

لباسشو هول هولکی به تن کرد و از خونه زد بیرون .

به واحد نرسید پس تاکسی گرفت .

ترافیک بود و صر و صدای بوق ماشین ها . راننده مدام به مهارت رانندگی این و اون ناسزا می گفت .

دیر سر کار رسید . 

تمام روز رو گذروند به : دروغ گفتن ، قول الکی دادن ، فخر فروختن به صندلی موقتیش ، بد و بیراه گفتن به مراجعین و روسا و ...

برگشت خونه : خسته از روزگار .

بدون هیچ صحبتی رفت تو تختش و خوابید تا روز بد بیدار بشه .

زندگی همینه : حرفی هست ؟!

پسرک همیشه خدا از پدرش بدقولی شنیده بود .

با خودش عهد کرد که بزرگ شد :

همیشه با همسر و فرزندش بره بیرون و تفریح .

کارش تو زندگیش بعد از خانوادش باشه .

به مردم احترام بذاره به شرطی که مردم هم حالیشون باشه .

بزرگ که شد همه چیز از یادش رفت !

پدر و مادر پیرش رو تو دود و ترافیک ندید .

همسرش رو تاریکی شب ها ندید .

فرزندش تو سر و صدای مراجعین گم شد و رفت .

زیبایی های خلقت خدا رو هم ندید .

حتی ساعت شنی زندگیش رو هم که داشت خالی می شد ندید !

زندگی ارزش زیستن رو داره ، قدر تیک تاک ها رو بدونید !

 

 

 




 
 
[ جمعه 10 تیر 1390  ] [ 6:36 PM ] [ یه آشنا ]

درباره وبلاگ

" یه آشنا " یکی مثل شما . حرفاشم مثل شما . فکراشم مثل شما .
موضوعات
آمار وبلاگ
  کل بازدید : 38456 نفر
  كل مطالب : 151 عدد
  كل نظرات : 0 عدد
  تاریخ ایجاد وبلاگ : چهارشنبه 11 خرداد 1390 
  آخرین بروز رسانی : چهارشنبه 19 مرداد 1390